خواب
-خوابي؟ - نه هنوز -حوصله داري کمي حرف بزنيم؟ -بگو مي شنوم (دستاش روي بدنم ميلغزه و من بيحوصله): -لطفا اذيتم نکن. چند روزه که اصلا حالم خوش نيست. - چرا؟ چي شده؟ -نمي دونم حس بد بيهوده زندگي کردن دوباره به جونم افتاده. هر چند وقت يکبار اينطوري مي شم. خواهش مي کنم که اذيتم نکن - اگه بدوني که اذيت کردنت چه لذتي داره - عزيزم. من حالم بده. ا. لطفا به دنده هام دست نزن. مي دوني که چقدر قلقلکم مي اد - آخه يه بار بذار من دنده هات رو بشمرم. - لطفا نکن. من حوصله ندارم. اصلا شب بخير. - خب. من که داشت خوابم ميبرد. تو بيدارم کردي. - ببخشيد. خوب بخوابي - شب تو هم بخير
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت
14:9 توسط نرگس |
دعا
دعايت مي کنم خوشبخت باشي
تو هم تنها براي خود دعا کن
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت
12:43 توسط نرگس |
سلام
سلام
من هم براي خودم يه وبلاگ دارم. اين خيلي عاليه. مردم از بس وبلاگ بقيه رو خوندم .من هم يه عالمه حرف دارم که اينجا بنويسم. من خيلي خوشحالم. خيلي زياد
من هم براي خودم يه وبلاگ دارم. اين خيلي عاليه. مردم از بس وبلاگ بقيه رو خوندم .من هم يه عالمه حرف دارم که اينجا بنويسم. من خيلي خوشحالم. خيلي زياد
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت
14:1 توسط نرگس |

